فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از عمر بسی نماند ما را در سر هوسی نماند ما را رفتیم زدل غبار اغیار جز دوست کسی نماند ما را رفتیم بآشیانهٔ خویش رنج قفسی نماند ما را از بس که نفس زدیم بیجا جای نفسی نماند ما را یاران رفتند رفته رفته دمساز کسی نماند ما را گرمی بردند و روشنائی زایشان قبسی نماند ما را گلها رفتند زین گلستان جز خارو خسی نماند ما را