عشق و دیوانگی ...... دیدگاهی زیبا حتما بخونید.{-35-}{-35-}
پیوست عکس:
13092_498-1.jpg
دیدگاه
nedaabbasi313

زمان های قدیم، وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود ،فضیلت ها و تباهی ها دورهم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت: بیایید بازی کنیم مثلا قایم باشک!
دیوانگی فریاد زد: اره قبوله من چشم میذارم!
چون کسی نمیخواست دنبال دیوانگی بگردد، همه قبول کردند.
دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد:یک،...دو،...سه،...!
همه به دنبال جایی بودند که قایم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه اویزان کرد
خیانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به میان ابرها رفت
هوس به مرکز زمین راه افتاد
دروغ که میگفت به اعماق کویر خواهد رفت، به اعماق دریا رفت.
طمع داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق
ارام ارام همه قایم شده بودند و دیوانگی همچنان میشمرد:هفتاد و دو، هفتاد و سه،.‌..
اما عشق هنوز معطل بود و نمیدانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد.قایم کردن عشق خیلی سخت است.
دیوانگی داشت به عدد صد نزدیک میشد،که عشق رفت وسط یک دسته گل رز آرام نشست.
دیوانگی فریاد زد: دارم میام.دارم میام...
همان اول کار تنبلی را دید.تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود.
بعد هم نظافت را یافت.خلاصه نوبت به دیگران رسید اما از عشق خبری نبود.
دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت حسودی اش گرفت . ارام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.
صدای ناله ای بلند شد.
عشق از داخل شاخه ها بیرون امد، دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخه ی درخت، چشمان عشق را کور کرده بود.دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت: حالا من چیکار کنم؟ چگونه میتوانم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نیست دوست من! تو دیگه نمیتونی کاری بکنی فقط ازت خواهش میکنم ازاین به بعد یار من باش همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام ادم های عاشق سرک میکشند...

1396/06/8 - 23:03

پسندیده شده توسط