مناجات من الهی! كاش پنجره دل باز می بود تا از فروغ تو روشن می شد. الهی! كاش در جان آتشی بود تا سوختن مقدس را احساس می كردم. الهی! كاش مرا سحری بود تا كوچیدن شب را به تما شا می نشستم. الهی! كاش قطره اشكی داشتم تا در پای گل های عاشق می ریختم. الهی ! كاش چون هزار دستان بودم كه از ناله ام دیگران مسرور می شدند. الهی! كاش چون آب روان بودم و رفته رفته، به دریا باز می گشتم و به سر چشمه پیوند می خوردم. اكنون دل در سینه می نالد و قلب در قفس تن محبوس است كه آب روان جنبان است و پر تحرك تا به سرچشمه برسد ولی من هر چه می جنبم از دیار خویش دور و دور تر می شوم. الهی! كاش چون صحرا بودم كه سینه اش زیر پای هر جنبنده ی گشوده است تا شرح صدر را تفسر كند. الهی! كاش نی لبكی داشتم و پایین یك كوه بلند می نشستم و سر بر بالش سنگی می گذاشتم ؛ آنجا كه در پیشگاه تو یگانه، تن ها، تنها می شوند؛ همه غمهایم را در سینه جمع می كردم و در آن می نواختم تا این كه سینه ام سبك می شد و آنگاه با صدای بلندی فریاد ممتد بر می آوردم تا كوه نیز با من هم صدا بشود چنان فریاد بلندی كه به آغاز یك پایان می پیوستم، پایانی بی