برگ کوچک با چشمانی خیس آماده مردن شد باد تندی شروع به وزیدن کرد … دستان برگ از ترس می لرزید و تنها روی تک شاخه ی خشکی نشسته بود چشمانش را به آسمان دوخت و در انتظار مرگ نشست دلش گرفته بود اما… باز هم تنها بود و مجبور بود مثل همیشه حرفهایش را به گوش باد بسپارد اما اینبار… اینبار باد آمده بود تا او را با خود ببرد.. اینبار باد گوشی برای شنیدن حرفهای برگ تنها نداشت… برگ شروع به صحبت کرد: خدایا… خدایا… مگر من، برگ به این کوچکی چقدر از دنیای بزرگ را اشغال کرده ام که… ناگهان شبنم اشک صورتش را پوشاند و او غرق گریه شد… اشکهایش مجال حرف زدن را از او گرفتند و او بی وقفه بارید… آنقدر بارید که دیگر متوجه بارش آسمان نشد… چشمانش را که باز کرد دیگر روی درخت نبود ، تنش درد می کرد به سختی نفس میکشید … به زحمت از جایش بلند شد که ناگهان سنگینی هولناکی را روی سرش حس کرد و دیگر هیچ چیز نفهمید… . . . و یک برگ پاییزی دیگر نیز زیر قدمهای زمینی ها به سوی آسمان پر کشید. ای کاش می توانستیم صدای طبیعت را بشنویم. شاید اینگونه، با شنیدن صدای فریاد برگ های کوچک کمی دلرحم تر می شدیم و کمی مهربانتر روی زمین گسترده ی آن
پیوست عکس:
jadeh.jpg
دیدگاه
hsamzikirishika

برای خرید عشق هركس چیزی آورد

دیوانه گریست....همه فكر كردند چون دیوانه

چیزی ندارد می گرید.....

اما نمی دانستند كه قیمت عشق اشك است

و قیمت اشك انتظار است

1393/09/13 - 19:24
mmmmmmm

اگرنمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي
بوته اي در دامنه اي باش
ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد
(( اگر نمي تواني درخت باشي ،بوته باش ))

اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش
و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن
اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش
-ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه!

همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود
در اين دنيا براي همه ما كاري هست
كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر
و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست

اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش
اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش
با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند
هر آنچه كه هستي، بهترينش باش!

1393/09/13 - 19:26
Hossein1

لااااایک برا هردوتون

1393/09/14 - 01:43

پسندیده شده توسط

داغ شده توسط