گروه رو برای کسانی هست که حق ب گردن ما دارن وهمه ما عاشقانه دوسشون داریم

رتبه گروه

رتبه بر اساس تعداد ارسال : 18

رتبه بر اساس تعداد کاربران : 13

کاربران گروه

نمایش همه

آخرین بازدیدکنندگان

مدیران گروه

برچسب‌های کاربری

شهدا وجانبازان و رزمندگان

گروه عمومی · 203 کاربر · 509 پست

ارسالهای شهدا وجانبازان و رزمندگان

shi'a muslim
shi'a muslim
مادر در خواب پسر شهیدش را مے‌بیند . پسر به او مےگوید : «توی بهشت جام خیلے خوبہ . چے مے‌خواے برات بفرستم ؟». مادر مے‌گوید : «چیزے نمے‌خوام ؛ فقط جلسہ قرآن ڪہ میرم همہ قرآن مےخونن و من نمے‌تونم بخونم خجالت مےڪشم . مے‌دونن من سواد ندارم ، بهم میگن همون سوره توحید رو بخون .». پسر مے‌گوید : «نماز صبحت رو ڪہ خوندے قرآن رو بردار و بخون !». بعد از نماز یاد حرف پسرش مے‌افتد . قرآن را بر مے‌دارد و شروع مےڪند بہ خواندن . خبر مےپیچد . پسر دیگرش این ‌را بہ عنوان ڪرامت شهید محضر آیت اللہ نورے همدانے مطرح مےڪند و از ایشان مےخواهد مادرش را امتحان ڪنند . قرار گذاشتہ مے‌شود . حضرت آیت‌اللہ نزد مادر شهید مے‌روند . قرآنے را به او مے‌دهند ڪہ بخواند . بہ راحتے همہ جاے را مےخواند ؛ اما بعضے جاها را نہ . مےفرمایند : «قرآن خودت رو بردار و بخوان !». مادر شهید شروع مے‌ڪند بہ خواندن ؛ بدون غلط . آیت اللہ نورے گریہ مےڪنند و چادر مادر شهید را مے‌بوسند و مے‌فرمایند : «جاهایے ڪہ نمےتوانست بخواند متن غیر از قرآن قرار داده بودیم ڪہ امتحانش ڪنیم.» شهید حاج ڪاظم نجفے رستگار فرمانـــده لشگر ۱۰ سیدالشهدا شهادت : ۱۳۶۳
index.jpg
shi'a muslim
shi'a muslim
برادران فرمانده ما خداست. امام زمان است. فرمانده اصلی آنها هستند. ما موقتی هستیم. ما وسیله‌ایم که از اینجا دست‌تان را بگیریم و ببریم آنجا. همین که رسیدیم به داخل دشمن شهید شدیم همه فرمانده‌اند. همه توجیه شده‌اند که تا کجا حرکت باید بکنید، چه کار باید انجام دهید. لذا تا آخرین نفر باید مقاومت کنید. پس ان‌شالله به هیچ وجه تصوری برای برگشت و تزلزل نباید باشد.....بخش‌هایی از سخنرانی کمتر شنیده شده سردار شهید مهدی باکری امروز سالگرد شهادت شهید مهدی باکری در عملیات بدر با رمز یا فاطمه زهرا سلام الله علیها هست http://www.jamnews.ir/detail/News/620463
JamNewsImage20510564.jpg
shi'a muslim
shi'a muslim
چرا بی نوبت شهید حسین نوروزی سال59 بود کانون اسلامی فوتبال جایگزین هیأت فوتبال شده بود و حسین هم مسؤول آن بود. یکی از تیم های مطرح کشور توسط عده ای برای دیدار دوستانه دعوت شده بودند، این کار بدون اجازه ی کانون صورت گرفته بود. آن ها می خواستند در مقابل تیم منتخب سمنان بازی کنند پس از بازی حسین را ناراحت دیدم. پرسیدم: «چی شده حسین؟» نگاهی کرد و آهی کشید و گفت: «مربی تیم، بعد از بازی گفت: این فوتبالیست هایی که بازی کردن از ما پول می خوان.» گفتم: «خب آنها روزکارند و بابت کاری که کردن پول می خوان.» گفت: « اما بیت الماله و ما این طوری خرجش نمی کنیم. تازه وقتی به او گفتم این جور پول ها اشکال شرعی داره می دونی چی گفت؟ گفت: من شرعی حالیم نیست. من از این ناراحتم.» حسین بی طاقت شده بود. از روی صندلی بلند شد و به طرف میز مسئول رفت و گفت: «آقای عزیز! مگر این اجناسی که برای مردم می آرید توی نوبت قرار نمی دید؟» شخصی که پشت میز نشسته بود سرش را پایین انداخت و گفت: «همین کار را می کنیم!» «پس چرا بدون نوبت کولر را به پدرم دادید؟» همه چیز روشن شد. بی طاقتی و عصبانیت حسین علت داشت. و آن کولر را برگرداند
b00000825.jpg
shi'a muslim
shi'a muslim
التماس دعا{-60-}
1489255884773613_large.jpg
1
shi'a muslim
shi'a muslim
شهید عباس بابایی پیکان حضرت آیت الله صدوقی یک دستگاه پیکان به شهید بابایی اهدا کرده بودند، ولی ایشان آن خودرو را متعلق به خود نمی دانست و با آن کارهای اداری انجام می داد. روزی جهت انجام کاری اضطراری ماشین را به امانت گرفتم و به منزل پدرم در اصفهان رفتم. ماشین را جلوی خانه پارک کردم. ساعتی بعد خواستم حرکت کنم، متوجّه شدم که قفل صندوق عقب ماشین شکسته و در آن باز است. در را بالا زدم، زاپاس، آچار چرخ و جک به سرقت رفته بود. از اینکه ماشین امانتی بود خیلی ناراحت شدم. آمدم و جریان را برای عباس توضیح دادم. پیش خود فکر کردم، با رابطه ی رفاقتی که بین من و او وجود دارد، او خواهد گفت که اشکالی ندارد و برو یک زاپاس و جک از انبار بگیر، ولی برخلاف آن چه که من تصوّر می کردم او گفت: «خب! حالا چیزی نیست. برو یک زاپاس و یک جک بخر و سر جایش بگذار.» اول فکر کردم شوخی می کند، ولی آقای صادقی که بیشتر از من با خصوصیات اخلاقی او آشنا بود، گفت: «او جدّی می گوید. برو تهیه کن. چون ...{-35-}دیدگاه
b00000828.jpg
shi'a muslim
shi'a muslim
۱۷ اسفند ۱۳۹۵ مصادف است با شهادت #حاج_محمدابراهیم_همت فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (صل الله علیه وآله) در نبرد خیبر (1362) #حاج_احمد_متوسلیان می‌گفت: من خیال می کردم خودم آدم جسوری هستم. اما #حاج_همت پاک روی دست ما زده. روز تظاهرات در عربستان،او یک سری از این تصاویر کوچک برچسب دار حضرت امام را توی جیب دشداشه خود گذاشته بود. هر لحظه یک بار،کاغذ پشت یکی از آنها را جدا می کرد و در حالی برچسب را کف دستش مخفی کرده بود، به طرف مأموران پلیس صعودی می‌رفت، دست در گردن آنها می‌انداخت و به بهانه معانقه، آن عکس را پشت کلاه کاسکت آنها می‌چسباند و مردم از این عمل او بسیار می خندیدند . همت ابهت انقلاب را به رخ آل صعود می‌کشید..
photo_2017-03-07_23-04-24.jpg
shi'a muslim
shi'a muslim
ماندنی شهید علیرضا موحد دانش جزء اولین افرادی بودم که برای عضویت در سپاه ثبت نام کردم. به پادگان امام حسین (علیه السلام) رفتم. برای دوره آموزشی که در نظر گرفته شده بود، آن جا یک سری فرم هایی دادند. در آن فرم ها سؤالات مذهبی و سیاسی بود. بعد بر اساس جواب هایی که دادیم، رتبه بندی شدیم و کلاس هایمان را مشخص کردند. چند روز بعد در محوطه ی پادگان جمع شدیم. اسامی و کلاس ها را خواندند و ما در صف مربوط به کلاسمان ایستادیم. آن روز را خوب به یاد دارم. همان طور که در صف منتظر ایستاده بودم، بچه ها را از زیر نظر می گذراندم. همه جور آدمی آن جا پیدا می شد و این برای من بسیار جالب بود. همان موقع توی صف کسی که جلوی من ایستاده بود، نظرم را جلب کرد. جوان خوش هیکل و ورزیده ای بود. با صدای بلند گفتم: «نگاه کن تورو خدا، از هر خطی آمدن این جا. حالا بعداً معلوم می شه کی ها موندنی اند.» جوان برگشت. نگاهم کرد و خندید. قیافه ی سبزه و بانمکی داشت. به دلم نشست. بهش لبخند زدم. بعد فهمیدم اسمش علی است... مسئولان آموزش ما همه از استادان دوره دیده و کارکرده بودند. دیدگاه
b00000830.jpg
shi'a muslim
shi'a muslim
شهیدان عبدالرزاق زارعان و حسن منصوری چراغ روشن! شب دوم عملیّات فتح المبین، عراقی ها پادگان «عین خوش» را محاصره نموده و قصد پاتک داشتند. به دستور حاج حسین خرازی قرار شد همه ی دستگاه های مهندسی، چراغ ها را روشن کنند و به سمت عراقی ها حرکت کنند. شهیدان عبدالرزاق زارعان و حسن منصوری با موتورسیکلت با چراغ روشن، جلوی دستگاه ها حرکت نمودند. این موضوع باعث شد دشمن تصور کند که تانک های ایرانی به سوی آن ها می آیند و از ترس، تنگه ی ابوقریب را که با یک تیپ زرهی از آن دفاع می کردند، تخلیه و عقب نشینی کردند. تنگه با تدبیر فرمانده ی لشکر و شجاعت نیروهای مهندسی به دست رزمندگان اسلام افتاد. کتاب دژ آفرینان، ص 29
n00007394-b.jpg
shi'a muslim
shi'a muslim
توفیق شهید حسین حقیقت دوست برنامه روزانه ی بسیجی شهید حسین حقیقت دوست که در دفتر خاطراتش ثبت شده بود، به شرح زیر است: صبح ها....زیارت عاشورا ساعت 2 بعد از ظهر....یک صفحه قرآن شب، موقع خواب.....یک تسبیح صلوات شب..............نماز شب. - «اگر خداوند سعادت و توفیق انجام این برنامه ها را به من بدهد، بسیار خوشحال می شوم. کتاب سرودهای سرخ، ص 125
n00007460-b.jpg
shi'a muslim
shi'a muslim
دغدغه نیروها
n00007392-b.jpg
shi'a muslim
shi'a muslim
پاهای برهنه شهید سید هبت الله فرج الهی عملیات بدر بود و در هنگام عقب نشینی از یکی از مواضع ، سید همه ی نیروها را به عقب فرستاد. خودش مانده بود و چند نفر دیگر از بچه های اطلاعات عملیات و دیدبانی و تخریب لشکر که مثل او نمی رفتند . دو آرپی جی 7 به دست گرفت و یک گونی پر از موشک آرپی جی و یکی از بچه ها را با خود برد به جلو . آتش از زمین و آسمان می بارید و در هر لحظه ده ها گلوله خمپاره و توپ قلب زمین را می شکافت. ولی همه ی این ها برای او اهمیتی نداشت . پوتین هایش را در آورد تا گل و لای جزیره او را معطل نکند. چندین تانک را به هوا فرستاد و عاقبت با اصرار ، فرماندهی لشکر و یقین به این که تمام نیروها به عقب رسیده اند ، او نیز – گرفته و محزون – به عقب آمد. او عاقبت در کربلای 5 به شهادت لبخند زد. زخم های خورشید– صص 133-132
IN-12.jpg
shi'a muslim
shi'a muslim
سلام شهید حمید رضا نوبخت دوست نداشت او را فرمانده صدا بزنند . می گفت : من همان دوست شما هستم. در سلام گفتن از همه پیشی می گرفت. به زیر دستان عنایت خاصی داشت . با این که بارها مجروح شده بود ، ولی مغرور نمی شد ، تکه کلامش این بود : خدا قبول کنه تا آخرین ایثار– ص 89
IN-13.jpg
shi'a muslim
shi'a muslim
زیر شنی بولدوزر! در منطقه عملیّاتی والفجر 8، محور کارخانه نمک، به وسیله ی دو دستگاه بولدوزر و با فاصله ی زیاد از هم در حال خاکریز زدن بودیم. خبر آوردند یکی از دستگاه ها در نمک زار گیر کرده است. به همراه عباس آن جا رفتیم. دستگاه آن قدر در نمک ها فرو رفته بود که حتی با کمک دستگاه دیگر هم خارج نمی شد. هر بار که تیغ بولدوزر را به طرف پایین می دادیم، شنی ها کمی از گِل بالا می آمد و فضایی در زیر آن ایجاد می شد که وسایل مختلفی آنجا می ریختند. این کار ایثار و شجاعتی زیاد می خواست هر لحظه امکان داشت یک ترکش به لوله های هیدرولیک دستگاه اصابت کند یا دستگاه خاموش و تیغ آزاد شده و شنی ها پایین آید و عباس زیر ده ها تُن وزن دستگاه له شود. ولی او هیچ باکی نداشت. این قدر این کار را تکرار کرد تا زیر شنی دستگاه پُر شد و بولدوزر را با کمک دستگاه دیگر بیرون کشیدیم. حساسیت کار هم به این لحظه بود که اگر دستگاه تا صبح آن جا می ماند، عراقی ها آن را مورد هدف قرار می دادند.
n00007393-b.jpg
shi'a muslim
shi'a muslim
شهيد علی محمد جمال الدينی فرزند شهید روزي در منزل نشسته بوديم، شهيد، فرزندمان، محمدباقر را در بغل داشت دو نفري با او بازي کرديم. در اين هنگام خانمي با يک پسر بچه اي که بعدها فهميدم همسر شهيد نصرالله عباسي مي باشند وارد منزل ما شدند. ضمن سلام و احوالپرسي، همسرم با ديدن آنها به احترام بلند شد و فرزندش محمدباقر را زمين گذاشت و پسر بچه ي همراه آن خانم را بغل گرفت و نوازش کرد، محمدباقر ناراحت شد و گريه کرد. پس از اينکه آن خانم از منزلمان خارج شد از او پرسيدم: چرا اين طوري کرديد و محمدباقر را با اين وضع زمين گذاشتيد؟ من اول آن خواهر را نشناختم، شهيد در جوابم گفت: «اين خواهر همسر و بچه ي همراهش هم فرزند شهيد نصرالله عباسي است و اگر من محمد باقر را در مقابل او بغل مي کردم ممکن بود که دل شکسته شود، لذا من به اين خاطر اين کار را کردم.» بعد از اين بود که فهميدم من را و معرفت يک انسان بزرگ چقدر وسيع و گسترده است. کتاب ردپاي حماسه، ص 11
b00000835.jpg
shi'a muslim
shi'a muslim
#ازدواج با #شهادت ازش گله کردم که چرا دیر به دیر سر می زند. گفت «پیش زن‌های دیگه‌ام.» گفتم: «چی؟» گفت: «نمی دونستی چهار تا زن دارم؟» دیدم شوخی می کند. چیزی نگفتم. گفت: «جدی میگم. من اول با سپاه ازدواج کردم، بعد با جبهه، بعد با شهادت، آخرش هم با تو.» یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 70
rozenews-tasvir (5).jpg
shi'a muslim
shi'a muslim
مدافع{-35-}{-35-}{-35-}
photo_2017-01-11_21-39-46.jpg
shi'a muslim
shi'a muslim
بچه های فاطمه سلام الله علیها{-35-}{-35-}{-35-}
1436040440.jpg
shi'a muslim
shi'a muslim
او فرمانده است شهيد مهدی ناصری در عمليات « کربلاي پنج » من از ناحيه ي کتف، زخمي شدم که من را به بيمارستاني در نزديکي اهواز منتقل کردند. روي تخت دراز کشيده بودم که ديدم «آقا مهدي» وارد شد، در حاليکه زير بغل او را گرفته بودند، ديدم از ناحيه ي پا مجروح شده است. در اين حال، پرستار فُرمي آورد تا مشخصات او را بنويسد؛ نزديک آمد؛ ديدم «آقا مهدي» خود را اين طور معرفي مي کند: «مهدي ناصري، اعزامي از ساوه، رسته ي آر. پي. جي زن» من که اين جملات را شنيدم، دگرگون شدم و با خود گفتم: «اين ديگر کيست؟ ما اگر تک تيرانداز باشيم، مي گوييم معاون گروهان هستيم و... اما او مي گويد «من آر. پي. جي زن هستم!» به هر حال من نتوانستم خود را کنترل کنم و گفتم: «نه! او فرمانده است! او فرمانده ي گردان ولي عصر است!» کتاب عرشيان، ص 69
b00000834.jpg
shi'a muslim
shi'a muslim
از اتاق بیرون رفت شهيد ابراهيم امير عباسی ... ناسلامتي، ابراهيم مافوق او بود، فقط به او يک تذکر کاري داده بود که طرف اين طور از کوره در رفته بود. منتظر بودم ببينم ابراهيم با اين بي ادبي او چه طور برخورد مي کند. در کمال تعجب ديدم سرش را انداخت پايين و از اتاق رفتند. روزهاي بعد، ابراهيم به او سلام مي کرد، مثل هميشه هم با او کار مي کرد، ولي آن مربي هنوز سنگين بود. يک روز کاسه ي صبرم لبريز شد، به او گفتم: تو واقعاً خيلي رو داري! جاي اين که از ابراهيم معذرت خواهي کني، به صورتش هم نگاه نمي کني! سرش را انداخت پايين، ديدم گريه اش گرفت. گفت: باور کن وقتي مي بينمش، نمي توانم به صورتش نگاه کنم؛ دوست دارم زمين دهان باز کند و من را ببلعد! کتاب ساکنان ملک اعظم (5)، ص 25
b00000833.jpg
shi'a muslim
shi'a muslim
40 نفر از کرمانشاه بیرون زدیم. سر حرف را باز کردم. اسماعیل لسانی گفت: « انقلاب که پیروز شد. ضد انقلاب سربالا کرد. یکی از جاهایی که به هم ریخت و به خوبی رخنه کرد، کردستان بود. جمع ما چهل نفر بود. همه همدیگر رو می شناختیم. روزهای انقلاب با هم دوست شده بودیم. با بعضی، بچه محل هستیم. راه افتادیم اومدیم اینجا تا ریشه ی ضد انقلاب رو بکنیم. هنوز یک سال نمی شه. بچه ها یکی یکی شهید شدن. حالا هم ده - پونزده نفر بیشتر نموندیم.» شهید اسماعیل لسانی کتاب من و علی و جنگ، ص 2- 1
b00000831.jpg