فریاد میزند : عاقبت آن برد که نیکی کند ودردجله اندازد.
24857.75

مشخصات

موارد دیگر
حسن اساسی
8324 پست
95 دنبال کننده
101 دنبال شده
فوق حرفه ای
مرد
1336/04/15
اسلام
ايران - تهران
1394/05/06
1397/02/20
902 بازدید

آخرین آنلاین ها

دعوت شدگان توسط این کاربر
تا کنون 0 کاربر توسط
حسن اساسی
به شبکه فیس پلاک دعوت شده اند.
راه های دعوت :
ارسال دعوتنامه پیشنهاد با لینک شخصی

تبلیغات

حسن اساسی
حسن اساسی
حدیث قدسی قال تبارک و تعالی ای فرزند آدم (بدان) من زنده ای هستم که مرگی برای من نیست (به همین جهت) به آنچه فرمانت داده ام عمل کن و از آنچه نهیت کرده ام دست بردار، تا تو را (نیز) زنده ای قرار دهم که مرگی برای تو نباشد (به عالم بقاء وارد شدی) ای فرزند آدم من پادشاهی هستم که زوالی برای حکومت من نباشد (و فرمان من نافذ است بطوریکه) اگر به چیزی بگویم بشو، خواهد شد (و تخلف نمی کند). تو نیز (نسبت) به آنچه فرمانت دادام اطاعت کن و از آنچه نهیت کرده ام دست بردار (تا خدا گونه شوی بطوریکه) اگر به چیزی بگوئی بشو، انجام پذیرد (و از فرمان تو تخلف نکند) ای فرزند آدم اگر گفتار تو زیبا و رفتارت زشت باشد پس (بدان) که رأس منافقین هستی و اگر ظاهر تو نیکو و درونت زشت باشد پس (بدان) در رأس هلاک شدگان هستی. ای فرزند آدم به بهشت من وارد نمی شود مگر کسی که در برابر عظمت من تواضع، و روز را با یاد من پایان برد، و بخاطر من نفس خود را از خواسته های نفسانی باز دارد؛ با شخص غریب، برادری، با فقیر، مواسات (31) با مصیبت زده، ترحم و به یتیم، اکرام و احترام نماید،
حسن اساسی
حسن اساسی
پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید کارها بود در این کارگه اخضر لیک دوک تو نگردید ازین بهتر سر این رشته گرفتی و ندانستی که هریمنش گرفتست سر دیگر موجها کرده مکان در لب این دریا شعله‌ها گشته نهان در دل این مجمر تو ندانم به چه امید نهادستی کالهٔ خویش در این کشتی بی لنگر پای غفلت چه نهی بر دم این کژدم دست شفقت چه کشی بر سر این اژدر به نگردد دگر آزردهٔ این پیکان برنخیزد دگر افتادهٔ این خنجر در شیطان در ننگست، بر آن منشین ره عصیان ره مرگست، بر آن مگذر آشیانها به نمی‌ریخته این باران خانمانها به دمی سوخته این اخگر آسیای تو شد افلاک و همی ترسم که ز گشتنش تو چون سرمه شوی آخر میروی مست ز بیغوله و می‌آید با تو این دزد فریبندهٔ غارتگر
حسن اساسی
حسن اساسی
نظامی » خمسه » خردنامه مغنی بیار آن نوای غریب نو آیین‌تر از نالهٔ عندلیب نوائی که در وی نوائی بود نوائی نه کز بینوائی بود خنیده چنین شد در اقصای روم که بی سیمی آمد ز بیگانه بوم به کم مدتی شد چنان سیم سنج که شد خواجه کاروانهای گنج کس اگه نه کان گنج دریا شکوه ز دریا بر او جمع شد یا ز کوه یکی نامش از کان کنی می‌گشاد یکی تهمت ره زنی می‌نهاد سرانجامش آزاد نگذاشتند به شاه جهان قصه برداشتند که آمد تهی دستی از راه دور نه در کیسه رونق نه در کاسه نور به تاریخ یکسال یا بیش و کم بدست آوریدست چندین درم که گر شه گمارد بر آن ده دبیر ز تفصیل آن عاجز آید ضمیر
حسن اساسی
حسن اساسی
راه ميــانـه 30 عَن داوُود عليه السلام كانَ يَقُولُ: أللّهُمَّ لا مَرَضٌ يُضنيني، وَ لا صِحَّةٌ تُنسيني، وَ لكِنْ بـَينَ ذلِكَ. حضرت داوود عليه السلام به خداوند عرض مى كرد: پـروردگارا! نـه بيـماريى مـرا ده كـه بسـترى ام كـند و نه تندرستيى كه مرا به فراموشى از ياد تو بكشاند، بـلكه چـيزى ميـان اين دو نصيـبم كـن. پيـك مــرگ 31 قالَ إبراهيمُ عليه السلام ـ لَمّا دَنَتْ وَفاتُهُ ـ : هَلاّ أرسَلْتَ إلَىَّ رَسُولاً حَتّى آخُذَ اُهبَةً، قالَ جل جلاله لَهُ: أوَما عَلِمْتَ أنَّ الشَّيْبَ رَسُولى؟ هنگامى كه وفات حضرت ابراهيم عليه السلام نزديك شد، گفت: پروردگارا! چرا پيكى به سوى من نفرستادى كه تا پيش از رسيدن اجلم، خودم را براى مرگ آماده سازم؟ خداوند به او فرمود: مگر نمى دانى موى سفيد، پيك و فرستاده من است؟
حسن اساسی
حسن اساسی
حكمت 233 وَ قَالَ [عليه السلام] لِابْنِهِ الْحَسَنِ ع لَا تَدْعُوَنَّ إِلَى مُبَارَزَةٍ وَ إِنْ دُعِيتَ إِلَيْهَا فَأَجِبْ فَإِنَّ الدَّاعِيَ إِلَيْهَا بَاغٍ وَ الْبَاغِيَ مَصْرُوعٌ. (به فرزندش امام مجتبى (ع) فرمود) كسى را به پيكار دعوت نكن ، اما اگر تو را دعوت به نبرد خواندند بپذير، زيرا آغازگر پيكار تجاوزكار شكست خورده است. حكمت 234 وَ قَالَ [عليه السلام] خِيَارُ خِصَالِ النِّسَاءِ شِرَارُ خِصَالِ الرِّجَالِ الزَّهْوُ وَ الْجُبْنُ وَ الْبُخْلُ فَإِذَا كَانَتِ الْمَرْأَةُ مَزْهُوَّةً لَمْ تُمَكِّنْ مِنْ نَفْسِهَا وَ إِذَا كَانَتْ بَخِيلَةً حَفِظَتْ مَالَهَا وَ مَالَ بَعْلِهَا وَ إِذَا كَانَتْ جَبَانَةً فَرِقَتْ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ يَعْرِضُ لَهَا . برخى از نيكوترين خلق و خوى زنان، زشت ترين اخلاقى مردان است، مانند تكبر ، ترس ، بخل : هرگاه زنى متكبر باشد، بيگانه را به حريم خود راه نمى دهد ، و اگر بخيل باشد اموال خود و شوهرش را حفظ مى كند، و چون ترسان باشد از هر چيزى كه به آبروى او زيان رساند فاصله مى گيرد .
حسن اساسی
حسن اساسی
من خود دلم از مهر تو لرزید وگرنه تیرم به خطا می‌رود اما به هدر، نه دل خون شده وصلم و لب‌های تو سرخ است سرخ است ولی سرخ‌تر از خون جگر، نه با هرکه توانسته کنار آمده دنیا با اهل هنر؟ آری! با اهل نظر؟ نه! بدخلقم و بدعهد، زبان‌بازم و مغرور پشت سر من حرف زیاد است مگر نه؟ یک بار به من قرعه عاشق شدن افتاد یک بار دگر، بار دگر، بار دگر... نه! فاضل نظری
حسن اساسی
حسن اساسی
قالَ الخِضرُ عليه السلام لِمُوسى عليه السلام إذْ قالَ لَهُ أوصِنى: إلْزَمْ مالا يَضُرُّكَ مَعَهُ شَئٌ كَما لا يَنفَعُكَ مِن غَيرِهِ شَئٌ، وَ إيّاكَ وَ اللِّجاجَةَ وَ المَشْىَ إلى غَيرِ حاجَةٍ وَالضِّحْكَ فى غَيرِ تَعَجُّبٍ. حضرت موسى عليه السلام به حضرت خضر عليه السلام گفت: مرا سفارشى كن. خضر عليه السلام گفت: به چيزى تمسك كن كه با وجود آن، چيزى به تو زيان نزند؛ همانگونه كه بدون آن، هيچ چيز به تو سودى نمى رساند. از خيره سرى بپرهيز و از رفتن در پى چيزى كه بدان نيازى ندارى، دورى كن و بى سبب و بدون تعجّب مخند. مسیر این حدیث در کتابخانه: چهل حدیث « گهرهای قدسی » > حدیث شماره : 1638
حسن اساسی
حسن اساسی
نماندست چیزی به جزغم ... مهم نیست گــرفته دلـــم از دو عالم ... مهـــم نیست تـــو را دوست دارم قسم به خدا که... اگر چه پس از تو خدا هم مهم نیست فقــــط آرزو مـــی کنم کــــه بمیرم پس از آن بهشت و جهنمّ مهم نیست همان وقت رانده شدن به زمین ... آه ! بـــه خود گفت حوّا که آدم مهم نیست بیا تا علف هــــای هرزه بکاریم اگر مرگ گلهای مریم مهم نیست ببین! مرگ هم شانس مي خواهد ای عشق فقط خوردن جامی از سم مهـــم نیست نماندست چیزی به جز غم، مهم نیست، گرفته دلـــم از دو عالم ، مهم نیست, بمانم ، بخوانم ، برقصم ، بمیرم ... دگر هیچ چیزي برایم مهم نیست (سیدمهدی موسوی)
حسن اساسی
حسن اساسی
دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت به خدا که پرده از روی چو آتشت برافکن که به اتفاق بینی دل عالمی سپندت نه چمن شکوفه‌ای رست چو روی دلستانت نه صبا صنوبری یافت چو قامت بلندت گرت آرزوی آنست که خون خلق ریزی چه کند که شیر گردن ننهد چو گوسفندت تو امیر ملک حسنی به حقیقت ای دریغا اگر التفات بودی به فقیر مستمندت نه تو را بگفتم ای دل که سر وفا ندارد به طمع ز دست رفتی و به پای درفکندت تو نه مرد عشق بودی خود از این حساب سعدی که نه قوت گریزست و نه طاقت گزندت
حسن اساسی
حسن اساسی
عزیزا هر دو عالم سایهٔ توست بهشت و دوزخ از پیرایهٔ توست تویی از روی ذات آئینهٔ شاه شه از روی صفاتی آیهٔ توست که داند تا تو اندر پردهٔ غیب چه چیزی و چه اصلی مایهٔ توست تو طفلی وانکه در گهوارهٔ تو تو را کج می‌کند هم دایهٔ توست اگر بالغ شوی ظاهر ببینی که صد عالم فزون‌تر پایهٔ توست تو اندر پردهٔ غیبی و آن چیز که می‌بینی تو آن خود سایهٔ توست برآی از پرده و بیع و شرا کن که هر دو کون یک سرمایهٔ توست تو از عطار بشنو کانچه اصل است برون نی از تو و همسایهٔ توست
حسن اساسی
حسن اساسی
امام موسی کاظم (ع) 15. إنَّ الحَرامَ لا یُنمى‏ وإن نُمِىَ لا یُبارَكُ فیهِ مال حرام افزون نمى‏گردد و اگر هم افزون گردد برکت نمى‏یابد. الکافى ، ج 5، 125 16. مَنِ اقتَصَدَ وَقَنَعَ بَقِیَت عَلَیهِ النِّعمَةُ ومَن بَذَّرَ وأسرَفَ زالَت عَنهُ النِّعمَةُ هرکه میانه‏روى کند و قناعت ورزد، نعمت بر او بپاید و هر که بى‏جا مصرف نماید و زیاده‏روى کند، نعمتش زوال یابد. تحف‏العقول، ص 403
حسن اساسی
حسن اساسی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول نقش درویشست او نه اهل نان نقش سگ را تو مینداز استخوان فقر لقمه دارد او نه فقر حق پیش نقش مرده‌ای کم نه طبق ماهی خاکی بود درویش نان شکل ماهی لیک از دریا رمان مرغ خانه‌ست او نه سیمرغ هوا لوت نوشد او ننوشد از خدا عاشق حقست او بهر نوال نیست جانش عاشق حسن و جمال گر توهم می‌کند او عشق ذات ذات نبود وهم اسما و صفات وهم مخلوقست و مولود آمدست حق نزاییده‌ست او لم یولدست عاشق تصویر و وهم خویشتن کی بود از عاشقان ذوالمنن عاشق آن وهم اگر صادق بود آن مجاز او حقیقت‌کش شود شرح می‌خواهد بیان این سخن لیک می‌ترسم ز افهام کهن فهمهای کهنهٔ کوته‌نظر صد خیال بد در آرد در فکر بر سماع راست هر کس چیر نیست لقمهٔ هر مرغکی انجیر نیست خاصه مرغی مرده‌ای پوسیده‌ای پرخیالی اعمیی بی‌دیده‌ای
حسن اساسی
حسن اساسی
حكمت 229 وَ قَالَ [عليه السلام] كَفَى بِالْقَنَاعَةِ مُلْكاً وَ بِحُسْنِ الْخُلُقِ نَعِيماً وَ سُئِلَ ع عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً (33)فَقَالَ هِيَ الْقَنَاعَةُ . آدمى را قناعت براى دولتمندى ، و خوش خلقى براى فراوانى نعمت ها كافى است .( از امام سؤال شد تفسير آيه ، فَلْنُحْيَينه حياة طيّبة چيست؟ فرمود) آن زندگى با قناعت است حكمت 230 وَ قَالَ [عليه السلام] شَارِكُوا الَّذِى قَدْ أَقْبَلَ عَلَيْهِ الرِّزْقُ فَإِنَّهُ أَخْلَقُ لِلْغِنَى وَ أَجْدَرُ بِإِقْبَالِ الْحَظِّ عَلَيْهِ . با آن كس كه روزى به او روى آورده شراكت كنيد كه او توانگرى را سزاوار تر، و روى آمدن روزگار خويش را شايسته تر است. حكمت 231تعريف عدل و إحسان(اخلاقى، اقتصادى) وَ قَالَ [عليه السلام] فِى قَوْلِهِ تَعَالَى إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ الْعَدْلُ الْإِنْصَافُ وَ الْإِحْسَانُ التَّفَضُّلُ . (در تفسير آيه 90 سوره نحل "خدا به عدل و احسان فرمان مى دهد" فرمود) عدل ، همان انصاف ، و احسان، همان بخشش است.
حسن اساسی
حسن اساسی
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم غم غریبی و غربت چو بر نمی‌تابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم ز محرمان سراپرده وصال شوم ز بندگان خداوندگار خود باشم چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی که روز واقعه پیش نگار خود باشم ز دست بخت گران خواب و کار بی‌سامان گرم بود گله‌ای رازدار خود باشم همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم
حسن اساسی
حسن اساسی
امام زمان (عج): هیچ چیز مثل نماز بینی شیطان را به خاک نمی مالد و او را خوار نمی کند، پس نماز بخوان و بینی شیطان را به خاک بمال. (من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 498)
حسن اساسی
حسن اساسی
سوره مبارکه البقرة أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۗ وَمَا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا نَصِيرٍ (107) آيا نمى‌دانى که خدا فرمانرواى آسمانها و زمين است و شما را جز او يارى و ياورى نيست؟ (107) أَمْ تُرِيدُونَ أَنْ تَسْأَلُوا رَسُولَكُمْ كَمَا سُئِلَ مُوسَىٰ مِنْ قَبْلُ ۗ وَمَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالْإِيمَانِ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ السَّبِيلِ (108) آيا مى‌خواهيد از پيامبر خود چيزى بپرسيد، همچنان که قوم موسى پيش از اين از موسى پرسيده بودند؟ آن کس که کفر را به جاى ايمان برگزيند، چون کسى است که راه راست را گم کرده باشد. (108)
حسن اساسی
حسن اساسی
او را که دل از عشق مشوش باشد هر قصه که گوید همه دلکش باشد تو قصهٔ عاشقان، همی کم شنوی بشنو، بشنو که قصه‌شان خوش باشد شیخ بهایی تا نیست نگردی، ره هستت ندهند این مرتبه با همت پستت ندهند چون شمع قرار سوختن گر ندهی سر رشتهٔ روشنی به دستت ندهند شیخ بهایی بر درگه دوست، هر که صادق برود تا حشر ز خاطرش علائق برود صد ساله نماز عابد صومعه‌دار قربان سر نیاز عاشق برود شیخ بهایی
حسن اساسی
حسن اساسی
راهــــی به خـــــــدا دارد خلوتــــــگه تنـــهایی ----- آنجا که روی از خود آنجا که به خود آیــــــــی هر جا که ســـــــری بردم در پــرده تو را دیــــدم ----- تو پرده نشـــــــینی و من هـرزه ی هر جایی بیدار تو تا بـــــودم رویـــــــای تو مـــــــی دیــــدم ----- بیدار کن از خـــــوابم ای شــــــــــاهد رویایی از چشم تو می خیزد هنگامه ی ســــر مستی ----- وز زلف تو می زایــــد انگیزه ی شــــــــیدایی هر نقش نگارینــت چــون منظره ی خورشـــــید ----- مجموعه ی لطف است و منظومه ی زیبایی چشمی که تماشاگر دز حسن تو باشد نیست ----- در عشق نمی گنجد این حسن تماشـــایی شهریار
حسن اساسی
حسن اساسی
ترا من چشم در راهم شباهنگام که می گیرند در شاخ « تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم ترا من چشم در راهم. شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمیکاهم ترا من چشم در راهم نیما یوشیج آن گل زودرس چو چشم گشود به لب رودخانه تنها بود گفت دهقان سالخورده كه : حيف كه چنين يكه بر شكفتي زود لب گشادي كنون بدين هنگام كه ز تو خاطري نيابد سود گل زيباي من ولي مشكن كور نشناسد از سفيد كبود نشود كم ز من بدو گل گفت نه به بي موقع آمدم پي جود كم شود از كسي كه خفت و به راه دير جنبيد و رخ به من ننمود آن كه نشناخت قدر وقت درست زيرا اين طاس لاجورد چه جست ؟ نیما یوشیج
حسن اساسی
حسن اساسی
ترا من چشم در راهم شباهنگام که می گیرند در شاخ « تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم ترا من چشم در راهم. شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمیکاهم ترا من چشم در راهم نیما یوشیج آن گل زودرس چو چشم گشود به لب رودخانه تنها بود گفت دهقان سالخورده كه : حيف كه چنين يكه بر شكفتي زود لب گشادي كنون بدين هنگام كه ز تو خاطري نيابد سود گل زيباي من ولي مشكن كور نشناسد از سفيد كبود نشود كم ز من بدو گل گفت نه به بي موقع آمدم پي جود كم شود از كسي كه خفت و به راه دير جنبيد و رخ به من ننمود آن كه نشناخت قدر وقت درست زيرا اين طاس لاجورد چه جست ؟ نیما یوشیج

آخرین بازدیدکنندگان

تبلیغات