22723.75

مشخصات

موارد دیگر
حسین
220 پست
98 دنبال کننده
102 دنبال شده
فوق حرفه ای
مرد
1367-05-15
اسلام
ايران - آذربايجان شرقي
1393/08/04
1396/01/09
715 بازدید

آخرین آنلاین ها

دعوت شدگان توسط این کاربر
تا کنون 0 کاربر توسط
حسین
به شبکه فیس پلاک دعوت شده اند.
راه های دعوت :
ارسال دعوتنامه پیشنهاد با لینک شخصی

تبلیغات

حسین
حسین
هر انسان کتابیست در انتظار خواننده اش. اما بهترین خواننده کتاب وجودت خودت هستی. منتظر دیگران مباش. دیگری تو را آنگونه که دوست دارد میخواند، نه آنگونه که هستی...
حسین
حسین
در واقع عشق می توانست یکی از چیزهایی باشد که انسان را تغییر می دهد . دومین پدیده ای که موجب تغییر انسان می شود و او را وادار می کند که در مسیری متفاوت با آنچه از پیش برنامه ریزی کرده بود حرکت کند ، ناامیدی است . بله ، شاید عشق قادر به تغییر سریع انسان شود ، ولی ناامیدی ، همین کار را بسیار سریع تر انجام می دهد
حسین
حسین
مثل ژاپنی ها که مرده میسوزانند و خاکسترش درون شیشه ای نگه میدارند ... باید تمام لحظه های ناب کودکی را ... خنده های از ته دل آن موقع را ... ثانیه به ثانیه آرامش آن دوران را ... درون شیشه ای میریختیم و این روزها هر هشت ساعت یک قاشق میخوردیم ... دوران کودکی باید زمانی رخ میداد که میفهمیدیم ... حیف شد،زود گذشت ...
حسین
حسین
همیشه که نه؛ گاهی آدمی دلش برای فاصله‌ها هم تنگ می‌شود.. فاصله‌ی چشم‌ها تا لب فاصله‌ی خنده تا خنده‌ای دیگر و هر فاصله‌ای که شبیه ِ دلتنگی حسِ نیست شدن چیزی را می‌دهد که هنوز هست ...
حسین
حسین
بهار بهار صدا همون صدا بود صدای شاخه ها و ریشه ها بود بهار بهار چه اسم آشنایی صدات میاد ... اما خودت کجایی وابکنیم پنجره ها رو یا نه تازه کنیم خاطره ها رو یا نه بهار اومد لباس نو تنم کرد تازه تر از فصل شکفتنم کرد بهار اومد با یه بغل جوونه عید آورد از تو کوچه تو خونه حیاط ما یه غربیل باغچه ما یه گلدون خونه ما همیشه منتظر یه مهمون بهار اومد لباس نو تنم کرد تازه تر از فصل شکفتنم کرد بهار بهار یه مهمون قدیمی یه آشنای ساده و صمیمی یه آشنا که مثل قصه ها بود خواب و خیال همه بچه ها بود آخ ... که چه زود قلک عیدیامون وقتی شکست باهاش شکست دلامون بهار اومد برفارو نقطه چین کرد خنده به دلمردگی زمین کرد چقد دلم فصل بهار و دوست داشت واشدن پنجره ها رو دوست داشت بهار اومد پنجره ها رو وا کرد من و با حسی دیگه آشنا کرد یه حرف یه حرف ‚ حرفای من کتاب شد حیف که همش سوال بی جواب شد دروغ نگم ‚ هنوز دلم جوون بود که صبح تا شب دنبال آب و نون بود
حسین
حسین
یا صاحب الزمان ( عج )درد هایم غالبا پیش تو درمان می شود با کریمان کار های سخت آسان می شود پلک بر هم می زنی و روز را شب می کنی چشم اگر برداری از دریا بیابان می شود
حسین
حسین
هر نفس می رسد از سینه ام این ناله به گوش که در این خانه دلی هست به هیچش مفروش! برو ای دل به نهانخانه خود خیره بمیر مخروش این همه ای طالب راحت! مخروش بخت بیدار اگر جویی با عشق بساز غم جاوید اگر خواهی، با شوق بجوش پر و بالی بگشا، خنده خورشید ببین پیش از آنی که شود شمع وجودت خاموش!
حسین
حسین
شاید مشکلمان در رابطه ها همین است؛ فرق دارد آخرِ خطِ ما با آخرِ خطِ او... "ما" میخواهیم تا اخرش بمانیم و "او" میخواهد به آخرش برسد...
3 دیدگاه · لینک
حسین
حسین
همیشه با نفس تازه راه باید رفت من از مجاورت یک درخت می آیم که روی پوست ان دست های ساده غربت اثر گذاشته بود : به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی. من از سیاحت در یک حماسه می آیم و مثل آب تمام قصه سهراب و نوشدارو را روانم. سفر مرا به باغ در چند سالگی ام برد و ایستادم تا دلم قرار بگیرد، سفر مرا به زمین های استوایی برد. و زیر سایه آن بانیان سبز تنومند چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد: وسیع_باش،و_تنها، و_سر_به_زیر، و_سخت. من از مصاحبت آفتاب می آیم، کجاست سایه؟ و در مسیر سفر مرغ های باغ نشاط غبار تجربه را از نگاه من شستند، به من سلامت یک سرو را نشان دادند.
حسین
حسین
بفـــــردا چه میافکنی کــار امـــروز بخــوان آنکسی را که مشتــــاق اوئی چو فــردا شـــود، دیگـرت کـس نبوید که بی رنگ و بی بوی، چون خاک کوئی نکـــــو کار شو تا تــــوانی، که دائم نمــــانداست در روی نیــــکو، نکوئی
حسین
حسین
به خدا خواهم گفت : جای باران بهار دلمان تشنه احساس شده ، عشق ببار !
حسین
حسین
گفتم نگرم روی تو گفتا به قیامت گفتم روم از کوی تو گفتا به سلامت گفتم چه خوش از کار جهان گفت غم عشق گفتم چه بود حاصل آن گفت ندامت
حسین
حسین
چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری است جای گلایه نیست! که این رسم دلبری است هر کس گذشت از نظرت در دلت نشست تنها گناه آینه ها زودباوری است مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است سهم برابر همگان ، نابرابری است دشنام یا دعای تو در حق من یکی است ای آفتاب هرچه کنی ذره پروری است ساحل جواب سرزنش موج را نداد گاهی فقط سکوت جواب سبکسری است
3 دیدگاه · لینک
حسین
حسین
آدما در هر شرایطی باید با هم حرف بزنن. بگن. بشنون. فکر کنن. عوض بشن. باید بالاخره روزی پانسمان ها را باز کرد تا خوب شدن اتفاق بیفتد. حتی اگر درد داشته باشد ابتدا به ساکن.
3 دیدگاه · لینک
حسین
حسین
در نقطه ای از زندگی ایستاده ام که دیگر مهم نیست چه کسی خوآهد آمد و چه کسانی رفته اند .. و حتی دیگر مهم نیست دوست داشتم در بعضی لحظات چه کسی را داشته باشم ! در این نقطه ایستاده ام رو به رویِ خودم کسی که ساعت ها .. روزها .. سال ها فراموشش کرده ام .. بخاطر دیگران ! دستی به چهره یِ خاک خورده ام در خیالم میکشم لبخندی پُر از درد تحویل خودم میدهم .. چقدر غریبه ام به چشمانم بُغض میشود تمام ثانیه هایی که له شدم زیرآواره تنهایی ولی محکم ایستادم .. چون تکیـه گاهِ کسانی بودم که بعد از تمام شدن سختی هایشان آوارم را به جا گذاشتند .. خسته از دویدن ایستاده ام رویِ زانوهایی که فقط ایستادگی را تمرین کرده است ولی حالا خسته است از این همه تظاهر .. در نقطه ای از زندگی ام ایسـتاده ام که به خودم و تنهایی ام لبخند میـزنم .. :)
1 دیدگاه · لینک
حسین
حسین
دور دست ترین جان, من با تمام ادمهای اطرافت فرق دارم از همه شان ساده ترم بی شیله تر مهربان تر... نه که فکر کنی میخواهم گولت بزنم...با همه ی کسانی که شناخته ای فرق دارم تورا بیشتر از خودت بلدم چم و خم رفتارت بیشتر در دستانم نقش گرم میکند.... چشمهای نابینایم را میبندم روی تمام بی مهری ها و پنهان کاری هایت... من بیشتر از دیگران زخمهایی که روی وجودم تکاندی را فراموش میکنم.... باهمه ی چشمهایی که در اطرافت دیدی فرق دارم... برای دیدنت برق چشمانم از حدقه ی چشمم بیرون میزند و تمام آبرویم کف زمین میریزد.... با همه ی سادگی هایم؛ بازهم.... شب و نیمه شب .... باوجود همه ی اتفاق ها.... باز هم.... یواشکی و پنهانی بهت فکر میکنم.... حالا دیدی؟! میتوانم خنده ات را روی لبهایت بیاورم؟! میتوانم قلبت را آرام و آرام تر کنم!؟!
حسین
حسین
به کجاها برد این امید ما را نشد این عاشق سرگشته صبور نشد این مرغک پر بسته رها به کجا میروم یارا به کجا میبرد ما را ره این چاره ندانم به خدا نشود دل نفسی از تو جدا به هوایت همه جا در همه حال به امیدی بگشایم شب و روز پر و بال غم عشقت دل ما را به کجاها برد بالا
حسین
حسین
بعضی كلمات هم نوشتنشان راحت است هم خواندنشان! اما داشتنش مرد مي خواهد مثل "معرفت"
حسین
حسین
گاهی... کسی که از دور شبیه نقطه‌ای‌ست خواب ایستگاه‌های متروک را برمی‌آشوبد چشمان‌ات را می‌بندی و خیره می‌شوی به وسعتی سیاه که در چمدان کوچک مردی جا شده است هیس! صدایی که نمی‌شنوید صدای پای کسی‌ست که روزی تمام ایستگاه‌های جهان را کنار همین شعر جاگذاشت کنار زنی که هنوز کشیده‌ی انگشتان‌اش را به دوردست‌ها نشان می‌دهد به نقطه‌ای که گاهی از دور شبیه کسی‌ست
حسین
حسین
قبل از تحويلِ سال؛ كاغذ قلم و بنويسيم... از سرِ خط؛ نام تك تك كساني كه آمدند و ماندند و شدند دليلِ لبخندهايمان حالِ خوبمان رويشان حساب كرديم و حسابي سربلندمان كردند پشت و رو يكى بودند ادعا نداشتند دوست داشتنشان را ثابت كردند ما را براى خودمان ميخواستند اينها را نگه داريد! وجودشان را تمديد كنيد تا جايگزينِ تمامِ آنهايى باشند كه چشمِ ديدنِ خوشيمان را نداشتند... كه لب بودند كه فقط حرف زدند و در عمل شرمنده مان كردند بعضى ها تازه قدم اند اما وجودشان شرف دارد به قديميها... نگه داريد تمامِ اين خوبها را اينها وجودشان هزاران هزار بهار است در زندگي

آخرین بازدیدکنندگان

تبلیغات