فریاد میزند : یادمن باشد که دگر فرصت نیست و بدانم که شبی خواهم رفت که شبی خواهم مرد و شبی هست که نیست پس از ان فردایی...
12551.25

مشخصات

موارد دیگر
Payam
3107 پست
178 دنبال کننده
212 دنبال شده
فوق حرفه ای
مرد
1372/04/01
اسلام
ايران - کرمانشاه
1394/06/02
1394/12/07
1707 بازدید

آخرین آنلاین ها

دعوت شدگان توسط این کاربر
تا کنون 0 کاربر توسط
Payam
به شبکه فیس پلاک دعوت شده اند.
راه های دعوت :
ارسال دعوتنامه پیشنهاد با لینک شخصی

تبلیغات

Payam
Payam
تقدیم به همه ی سروران گرانقدر
89d5fd9445ba6f9357d0cc27cca45f3005fa7e144169353.jpg
3 دیدگاه · لینک
Payam
Payam
بدون شرح
defa-moghadas-1.jpg
Payam
Payam
گدایان بینی اندر روز محشر به تخت ملک بر چون پادشاهان چنان نورانی از فر عبادت که گویی آفتابانند و ماهان تو خود چون از خجالت سر برآری که بر دوشت بود بار گناهان اگر دانی که بد کردی و بد رفت بیا پیش از عقوبت عذرخواهان سعدی
Payam
Payam
ای طفل که دفع مگس از خود نتوانی هر چند که بالغ شدی آخر تو آنی شکرانه‌ی زور آوری روز جوانی آنست که قدر پدر پیر بدانی سعدی
Payam
Payam
چو می‌دانستی افتادن به ناچار نبایستی چنین بالا نشستن به پای خویش رفتن به نبودی کز اسب افتادن و گردن شکستن؟ سعدی
Payam
Payam
مگسی گفت عنکبوتی را کاین چه ساقست و ساعد باریک گفت اگر در کمند من افتی پیش چشمت جهان کنم تاریک سعدی
Payam
Payam
چو رنج برنتوانی گرفتن از رنجور قدم ز رفتن و پرسیدنش دریغ مدار هزار شربت شیرین و میوه‌ی مشموم چنان مفید نباشد که بوی صحبت یار سعدی
Payam
Payam
سخن گفته دگر باز نیاید به دهن اول اندیشه کند مرد که عاقل باشد تا زمانی دگر اندیشه نباید کردن که چرا گفتم و اندیشه‌ی باطل باشد سعدی
Payam
Payam
دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوت همچو ابلیس همان طینت ماضی دارد ناکسست آنکه به دراعه و دستار کسست دزد دزدست وگر جامه‌ی قاضی دارد سعدی
Payam
Payam
هرگز پر طاووس کسی گفت که زشتست؟ یا دیو کسی گفت که رضوان بهشتست؟ نیکی و بدی در گهر خلق سرشتست از نامه نخوانند مگر آنچه نوشتست سعدی
Payam
Payam
ای صاحب مال، فضل کن بر درویش گر فضل خدای می‌شناسی بر خویش نیکویی کن که مردم نیک‌اندیش از دولت بختش همه نیک آید پیش سعدی
Payam
Payam
با گل به مثل چو خار می‌باید بود با دشمن، دوست‌وار می‌باید بود خواهی که سخن ز پرده بیرون نرود در پرده روزگار می‌باید بود سعدی
Payam
Payam
گر خردمند از اوباش جفایی بیند تا دل خویش نیازارد و درهم نشود سنگ بی‌قیمت اگر کاسه‌ی زرین بشکست قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود سعدی
Payam
Payam
حاکم ظالم به سنان قلم دزدی بی‌تیر و کمان می‌کند گله ما را گله از گرگ نیست این همه بیداد شبان می‌کند آنکه زیان می‌رسد از وی به خلق فهم ندارد که زیان می‌کند چون نکند رخنه به دیوار باغ دزد، که ناطور همان می‌کند سعدی
Payam
Payam
هر دولت و مکنت که قضا می‌بخشد در وهم نیاید که چرا می‌بخشد بخشنده نه از کیسه‌ی ما می‌بخشد ملک آن خداست تا کرا می‌بخشد سعدی
Payam
Payam
نادان همه جا با همه کس آمیزد چون غرقه به هر چه دید دست آویزد با مردم زشت نام همراه مباش کز صحبت دیگدان سیاهی خیزد سعدی
Payam
Payam
روزی گفتی شبی کنم دلشادت وز بند غمان خود کنم آزادت دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت وز گفته‌ی خود هیچ نیامد یادت؟ سعدی
Payam
Payam
آیین برادری و شرط یاری آن نیست که عیب من هنر پنداری آنست که گر خلاف شایسته روم از غایت دوستیم دشمن داری سعدی
Payam
Payam
چون ما و شما مقارب یکدگریم به زان نبود که پرده‌ی هم ندریم ای خواجه تو عیب من مگو تا من نیز عیب تو نگویم که یک از یک بتریم سعدی
Payam
Payam
گل که هنوز نو به دست آمده بود نشکفته تمام باد قهرش بربود بیچاره بسی امید در خاطر داشت امید دراز و عمر کوتاه چه سود؟ سعدی

آخرین بازدیدکنندگان

تبلیغات